من می خواستم چون دو پرستوی عاشق تو و من پرواز کنیم.......و دنیا را زیر پای خود ببینیم اسمان ....پرواز ....نهایت عشق و دلدادگی اما تو .....عاشقی را جور دیگری ....تفسیر کردی تو خود را شمع کردی و من نیز به ناچار ....پروانه شدم تو خود را سوزاندی و من عاشق دور شمع وجودت هی چرخیدم.....هی چرخیدم.....هی چرخیدم تا عاقبت.......اتش درونت که به بیرون زبانه می کشید مرا سوزاند......ترا سوزاند.....هر دو سوختیم و از من .....و از تو ......هیچ نماند جز خاکستری به شکل یک قلب بهزاد . ع . تبریزی 27-02-1389
نوشته شده توسط behzad در دوشنبه 27 اردیبهشت 1389 ساعت 2:56:14 PM